چقدر ساده فکر می کردم که این دنیا شاید برای زیستن جایی هم برای من کنار بذارند ولی..
می دونم خیلی ساده ام...از اولشم همین بود همه می گفتن...
گاهی وقتا با خودم میگم کاش هیچوقت تو این دنیا نبودم...هیچوقت
کاش میشد مثل شازده کوچولو سفر کرد و رفت رفت جایی که زمینش بوی
گند کثافت نده .... جایی که تنها گل رو سیاره رو نچینن و جاش اسید بریزن تا
دیگه هیچوقت سبز نشه!
اه
چقدر حال میده تو هوای سرد پاییزی بدون نگاههای مزاحم راه بری و چند نخ سیگار وینستون
بعد اونوقت آسمون با دودای سیگارا قاطی بشن و اونوقت آب دهنتو بندازی یک گوشه و
چند تا سرفه و....اونوقت تپش قلبت یکهو برسه به سرعت نور و .... مجبور شی ۳تا قرص...
اونوقت ۱ لیوان پر از چای داغ تو اتاقت و ۱عکس و .... باز همین زندگی
زدن به در بی خیالیم خیلی باحاله
بهتر از این اوضاع سگی
بگذریم...اوضاع میان ترما و این سال آخری حسابی رو اعصابه
چه قدر تهوع آوره همه اطرافیانت موفق ترین آدم آطرافت بدوننت و بهبت افتخار کنن!!!
اونوقت تو هرهر بهشون بخندی و بگی چقدر خرن!
توضیحات نامه : خاک تو سرت بسه دیگه!!!
توضیحات نامه خوب : بشین درس بخ۹ون تو موفق ترینی!!!
توضیحات نامه آخر : خسته ام . .. به اندازه ی... بگذریم
یک فرشته داشت می دوید
توی کوچه های آسمان
روی سنگفرش کهکشان
می دوید و هر کجا که می رسید
با گچ ستاره ها
عکس یک شهاب می کشید
می دوید و خنده هاش نور بود
غصه را بلد نبود
غصه از بهشت دور بود
می دوید و ناگهان
دامنش به ابر ها گرفت و لیز خورد
از کنار خانه خدا چکید
قطره قطره روی خاک مرد
هیچ کس ولی نگفت
آن فرشته ای که می دوید کو
جای او چقدر خالی است
آی خدا ِ تو لااقل بگو!
این شعر عرفان نظر آهاری این روزا بدجوری ورد زبونمه
اومدم فقط تا بگم هستم ! همین ![]()
هیسسسسسسسسسسس
بگذار عشق برای کسانی باشد که
سفاهت عاشق پیشگی دارند
من و تو .... شجاعت عاقل بودن داریم
آنقدر که بدانیم
وقتی که عشق از در می آید...
رنج است که با آن
خروار خروار بر سر آوار می شود....
چشم هایم را که بستم دوباره تداعی شد برایم لحظات مسخ شده ی آن روز..
آن روز باد می آمد و من می لرزیدم هراس باز هم هراس از تسلیم شدن و تحقیر و سر نوشت...
من آن روز بهترین جای جهان فرصت را از دست ندادم...خوشحالم که آینده مادر حسرت
نطفه ی نداشتن آن فرصت را در دلم نکارد...
کاش برای رسیدن به آینده گذشته ای نبود ..
من آن روز چشم در راه آینده بودم و تو نیز پرچمدار آینده
آن روز نه من قربانی شدم و نه تو و نه من قاتل بودم و نه تو مقتول...
این بار قاتل همان زمانه ای بود که هراسیدم از تسلیم و تحقیرش...
من خواستم تا برای همیشه مسخ شده باقی بمانم چرا که این دوره ..دوره ارزانیست
و من نمی خواستم ارزان بفروشم چرا که این مسخ شدن می ارزد به تمام سکه های این دنیا
این معراج آسمانی را می گویم...و آن شهر عشق و کوچک شدن گیتی
ماندن چه حقارت آور است وقتی هدف رفتن باشد
باید شنید نوای عزای یک رهبه را
می دانی گوش من پر از فریاد های دیوانه ایست که در روز روشن میان سرخی آفتاب
با فانوسی در دست خدا را می جست و می گفت : آی آدم ها شما خدا را کشتید
دیگر نمی خواهم انسان باشم مثل شما پاگنده های بدبو...
* می خواهم استعفا دهم از آدم بودن
تو یک حضوری بی محابا
من در جای جای دست تو گل می کارم و تو برای کویر از پرنده خواهی گفت...
من از پایان نمی ترسم
و می دانم که پشت رویش هر گلی زوالی نیز در راه است
و طوفان جامه ی سرخ شقایق را به دست باد خواهد داد
نگاه مهربان ور ... روزی سرد خواهد شد
زمین در حسرت باران دوباره تشنه خواهد بود
من از پایان نمی ترسم
هراس من ز تسلیم است
مبادا جامه ی پاک غرورم با حقار تها در آمیزد
مبادا با فریب رنگ ها روحم بیامیزد
مبادا در نشیب راه دستم پیش از آنکه دانه ای در خاک بنشاند فرو افتد...
من از پایان نمی ترسم هراس من ز تسلیم است ز تحقیر است
امشب تمام حوصله ام را
در یک کلام کوچک
در تو
خلاصه کردم : ای کاش می شد
یک بار تنها همین یک بار
!تکرار می شدی
..
حسین پناهی
***
و اکنون ناگزیرم از جدایی
پس آرام باش آرام ای قلب من!
چشم فرو بستن بر همه عشق ها
چه بسیار دردناک است مرا.
ناگزیرم به اندوه و درد و دریغ
زآن که دیگر نخواهم شان دید!
پس آرام باش آرام ای قلب من!
جان های پیوند یافته با مهر و وفا
هنگام فراغ همنشین درد جانکاهند
هرگاه فرومی روم در اندیشه ی
ساعات خوش روزهای طلایی عمرم
زخم هایم به خون می نشینند دیگر بار و
دیگر از بسیاری اندوه و درد
مرا هیچ امید بهبود نیست
لیک مانده است مرا تسلای خاطری برجا
که بس پر فروغ است و روشن و پاک
تا آن دم که دو روح عاشق هم باشند
هیچ فاصله ای جدای شان نتواند کرد ز هم
نه شوربختی و نه درد و نه رنج
ما را از هم جدا نتواند کرد!
آه ای اعتماد پاک و شریف!
*** فریدریش نیچه - اکنون میان دو هیچ
فقط خودت می تونی کمکم کنی خدا...نگو نه...خودت گفتی میشه خدا..دیشب تو خوابم خودت بهم گفتی
بهترین جای جهان فرصت آغوش من است.....
می دانم فردایی می آید
ولی دیگر آرزویی نیست برای هیچ ستاره ای
شاید اقاقیا باز بخندد ولی دیگر
سایه بانی نیست برای پرنده ای
لبخند پیروز مندانه ای داشتی وقتی با دستانت
ریشه تنها گل سیاره مان را چیدی و همه کهکشان
را از داشتنش محروم کردی...حالا چراغ همه سیاره ها
خاموش شد...
حالا عشقبازی آسمان هم دیگر ....
بگذریم....
این نیز بگذردد مثل همه لحظاتی که بی تو گذشت
دلتنگ روزهای قشنگ خاطره ها خواهم ماند
.
.
.
***ته ایستگاه
در فرودگاه
.......بهترین جای جهان فرصت آغوش من
همه چیز ویران شد....
مسخ شده ی یک حضورم
مسخ شده ی یک بودن....
بودنی از جنس شاپرک ها....یک حضور اقاقیایی
شبیه یک پروانه تاکسیدرمی شده
كسي مي آيد
كسي ديگر
كسي بهتر
كسي كه مثل هيچكسي نيست
و مثل آن كسيست كه بايد باشد...
تا مه راهو نپوشونده نگاهم کن...
می دانی طبیعت انسان حقیر است در مقابل پروردگارش ...
ولی حقیقت انسان متعالی است همانند پروردگارش...
ههههههه.....تو این شبا از خدا خواستم که آدمم کنه!! یک آدم قبل از اینکه ببخشدم
چقدر حقیره آره حقیر اون آمی که لبخند پیروزمندانه میزنه وقتی اشکی و میبینه
اونم کجا !! رو گونه های یک آدم!! آره آدم!!! بعد اونوقت فکر می کنه
چقدر پیروزه...
صدا اینجا غمگینه هوا اینجا سنگینه تو اینجا!!!!...
نمی دونم!!!
دارم به این فکر می کنم اگه کلمات معنی دارند چرا نمی ندازیمشون دور
و از معنیشون به جای خودشون استفاده نمی کنیم؟!
حالم از تعارف و تکلف به هم خورده... اینجا که منم آفتاب مرده آدم مرده
همه چیز بوی گند تعفن می ده ! حتی صداقت!
حالم از غرور به هم می خوره...دلم شن و ماسه می خواد
وقتی طوفان میشه وقتی میری کویر وقتی تو آب حل میشی...
از اونجا که میای باید لباست و عوض کنی آدم دیگه ای شی! ولی
شن و ماسه هان که فقط خودشونن .. تو کویر کنار ساحل ته دریا... صداقت
**توماس هابز : آخرین سفر من نزدیک است جهشی بزرگ در ظلمت..
می خوام بشم یک نقطه دور دور اون بالاها جایی که هیچکس نبینم حتی ... خدا!!


